... دندون تازه تازه ...
اول یه سفیدی توجهم رو به خودش جلب کرد و با دست کشیدن و لمس تیزی اون مطمئن شدم که دندون رادینم در اومده و با این دندون شمار دندونهاش رسید به هفت تا..

به نام خالق آسمانها و زمین
-
دندون تازه تازه ١٦/٠٧/١٣٩١
بلاخره در اومد ...
خدا رو شکر.
شاید پسری من رنگ آرامش رو ببینه. آخه چند وقتیه حسابی کلافه است ، مخصوصا شبها تو خواب مرتب تو جاش هی وول مل خوره ...
امروز یک شنبه است و بابایی از صبح که رفته سر کار هنوز خونه نیومده . آخه امشب سوپر وایزر و باید تا ١٠:٣٠ مراقب دستگاههای شرکتشون باشه.
من و رادین امروز کلی با هم بودیم .ساعت ٤:٣٠ که اخبار جوانه ها رو میدیدم متوجه شدم که روز کودکه و کلی ناراحت شدم که واست کاری نکردم و بابایی هم نیست.
به بابایی اس دادم و جریان رو گفتم و بابایی هم ناراحت شد که اونجاست و کاری از دستش بر نمیاد واسه همین تصمیم گرفتیم فردا ببریمت پارک و واست جشن بگیریم .
... با رادین مشغول بازی بودم تا حوصلش سر نره و نق نوقش شروع نشه ،ساعت ٨:١٥ بود.
میون خندههاش دندون تازه تازه پسری رو دیدم.
اول یه سفیدی توجهم رو به خودش جلب کرد و با دست کشیدن و لمس تیزی اون مطمئن شدم که دندون رادینم در اومده و با این دندون شمار دندونهات رسید به هفت تا..

فوری از خوشحالی جریان رو به بابایی اس کردم و بابایی با یه پیام تبریک خوشحالیش رو بیان کرد
:"مبارکه ، ایشالا دامادیش"
بابایی اینو گفت و بعد به مادر روحی زنگ زدم و براش جریان رو براش گفتم و با تبریک گفتن مادر روحی دو نفر دیگه هم خبر دار شد از ماجرا...
مبارکت باشه پسر عزییییییییییییییییییییییییییییزززززززززززززززززم



... دندون تازه تازه ...
